تبليغاتX
بگذار بگویمت
دیگر ساعتی بر دست من نخواهی دید!
من بعد عبور  ریزِ عقربه ها را مرور نخواهم کرد!
وقتی قراری ما بینِ نگاهِ من
و بی اعتنایی نگاه  تو نیست،
ساعت به چه کار  من می اید؟
می خواهم به سرعت پروانه ها پیر شوم!
مثل ِ همین گل  سرخِ لیوان نشین،
که پیش از پریروز شدن امروز
می پژمرد!
دوست دارم که یک شبه شصت سال را سپری کنم،
بعد بیایم و با عصایی در دست،
کنار خیابانی شلوغ منتظرت شوم،
تا تو بیایی،
مرا نشناسی،
ولی دستم را بگیری و از ازدحام  خیابان عبورم دهی!
حالا می روم که بخوابم!
خدا را چه دیده ای!
شاید فردا
به هیئت پیرمردی برخواستم!
تو هم از فردا،
دست  تمام پیرمردان وامانده در کنارِ خیابان را بگیر!
دلواپس نباش!
آشنایی نخواهم داد!
قول می دهم آنقدر پیر شده باشم،
که از نگاه کردن به چشمهایم نیز،
مرا نشناسی!
شب بخیر!

 

«یغما گلرویی»

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 تیر1387ساعت 22:37  توسط حضرت عشق | 
تقصیر تو نبود!
خودم نخواستم چراغ ِ قدیمی خاطره ها،
خاموش شود!
خودم شعرهای شبانه اشک را،
فراموش نکردم!
خودم کنار ِ آرزوی آمدنت اردو زدم!
حالا نه گریه های من دینی بر گردن تو دارند،
نه تو چیزی بدهکار ِ دلتنگی ِ این همه ترانه ای!
خودم خواستم که مثل زنبوری زرد،
بالهایم در کشکش شهدها خسته شوند
و عسلهایم
صبحانه کسانی باشند،
که هرگز ندیدمشان!
تنها آرزوی ساده ام این بود،
که در سفره صبحانه تو هم عسل باشد!
که هر از گاهی کنار برگهای کتابم بنشینی
و بعد از قرائت بارانها،
زیر لب بگویی:
«-یادت بخیر! نگهبان گریان خاطره های خاموش!»
همین جمله،
برای بند زدن شیشه شکسته این دل بی درمان،
کافی بود!
هنوز هم جای قدمهای تو،
بر چشم تمام ترانه هاست!
هنوز هم همنشین نام و امضای منی!
دیگر تنها دلخوشی ام،
همین هوای سرودن است!
همین شکفتن شعله!
همین تبلور بغض!
به خدا هنوز هم از دیدن تو
در پس پرده باران بی امان،
شاد می شوم! بانو؟!

 

«یغما گلرویی»

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 تیر1387ساعت 0:46  توسط حضرت عشق | 
خبر رسید
 خبر رسید
 صفای وقت تو باد ای قلندر تجرید
سلام ‚ ای تو گذرگاه خون صاعقه ها
 سلام و تسلیت روشنایی مشرق
سلام و تسلیت ابرها و دریا ها
سلام و تسلیت هر چه سکن و جاری
 سلام و تسلیت
اما نه
تهنیت آری
تو تکبازترین عاشقی
 درین آفاق
 چه جای آن که
 درین راه
 تسلیت شنوی
قماربازی عاشق
 که باخت هر چه که داشت
 و جز هوای قماری دگر
 نماندش هیچ
بزرگوارا
 اینک بهار جان و جماد
شقایقان پریشیده در سموم تو را
هزار باغ
و هزاران هزار بیشه کند
چه بیشه های برومند سرخ رویان روی
که روزگار نیارد ستردش از آفاق
اگرچه طوفان
 صدها هزار صاعقه را
 پی درودن این سرخ بیشه
 تیشه کند

 

«شفیعی کدکتی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 20:48  توسط حضرت عشق | 

کی رفته‌ای زدل که تمنا کنم تو را

کی بوده‌ای نهفته که پیدا کنم تو را

غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور

پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را

با صد هزار جلوه برون آمدی که من

با صد هزار دیده تماشا کنم تو را

چشمم به صد مجاهده آیینه‌ساز شد

تا من به یک مشاهده شیدا کنم تو را

بالای خود در آینه‌ی چشم من ببین

تا با خبر زعالم بالا کنم تو را

مستانه کاش در حرم و دیر بگذری

تا قبله‌گاه ممن و ترسا کنم تو را

خواهم شبی نقاب ز رویت بر افکنم

خورشید کعبه، ماه کلیسا کنم تو را

گر افتد آن دو زلف چلیپا به چنگ من

چندین هزار سلسله در پا کنم تو را

طوبی و سدره گر به قیامت به من دهند

یک‌جا فدای قامت رعنا کنم تو را

زیبا شود به کارگه عشق کار من

هر گه نظر به صورت زیبا کنم تو را

رسوای عالمی شدم از شور عاشقی

ترسم خدا نخواسته رسوا کنم تو را

با خیل غمزه گر به واثاقم گذر کنی

میر سپاه شاه صف‌آرا کنم تو را

جم دستگاه ناصردین شاه تاجور

کز خدمتش سکندر و دارا کنم تو را

شعرت ز نام شاه، فروغی شرف گرفت

زیبد که تاج تارک شعرا کنم تو را

 

«فروغی بسطامی»

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 0:13  توسط حضرت عشق | 

گفتم خدا... تمام جهان سربلند کرد

گفتم جهان... پرنده مرا ریشخند کرد

باران شدم در آتش و خون دست و پا زدم

جنگل مرا از آتش و خون سربلند کرد

از آن به بعد خاطره ها مال من شدند

حوای من، مرا به سرودن پسند کرد

از جسم من شبی به درازای عشق ساخت

روح مرا در این شب یلدا به بند کرد

چون و چرا نداشت اگر بود یا نبود

تنها مرا لبالبی از چون و چند کرد

نامی نداشتم-لقبیکه بخوانیام-

نام مرا غزل-لقبم شعروند کرد

نزدیک صبح بود و ... دنیا ادامه داشت

خود را صدا زدم،خدا سربلند کرد

 

«علی اخگر»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 18 خرداد1387ساعت 1:0  توسط حضرت عشق | 
 من هنوز استاده ام
من نیفتادم ز پا
من پرم از نور و از احساس و از آزادگی
این منم؛ این شب گشا

گر چه پا در بندم
جای من اینجا نیست
جای من آن ور دیوار بلند
پشت یک بوته اقاقی خالیست

وقت پرواز من است

فصل آغاز من است

آسمان تشنه پرواز من است

«بارون زده»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 خرداد1387ساعت 21:29  توسط حضرت عشق | 
 

قطار مي رود
تو مي روي
تمام ايستگاه مي رود
و من چقدر ساده ام
که سال هاي سال
در انتظار تو
کنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان نرده هاي ايستگاه رفته تکيه داده ام...

 

«قیصر امین پور»

+ نوشته شده در  جمعه 3 خرداد1387ساعت 17:44  توسط حضرت عشق | 
 

او، من، تو... چقدر در تلاشند همه
از حادثه، سنگ می‌تراشند همه
من از تن او گذشت، من او شد و گفت:
ای کاش تو باشی و نباشند همه

«ایرج زبردست»

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 اردیبهشت1387ساعت 23:10  توسط حضرت عشق | 
سروی که سبزی از تن گلها گرفته ای

کوهی که ایستادی و بالا گرفته ای


 
با مهر زاده ای زده ای ریشه در بهار

 نم نم تمام حجم دلم را گرفته ای


 
در بین دستهای تو سردم نمی شود

گرم است ... دستهای مرا تا گرفته ای


 
شبها کنار پلک تو خوابم نمی برد

انگار چله آمده، یلدا گرفته ای


 
ای پرشکوه ساده! که هر چیز غیر تو

غرق است مثل کشتی دریا گرفته ای ؛


 
من تا کلاس هشتم دل درس خوانده ام

تو دکترای عاشقی ات را گرفته ای!
 
...
 
در قاب شد بهار ... و ... کسی داد می زند

با نای خشک خسته ی سرما گرفته ای :


           
                      « دیروز التماس که قلبم برای تو
                       امروز حکم تخلیه ! ... ما را گرفته ای ؟؟! »
 
دل را 

      –  ز هر چه غیر تو جارو کشیده ام –

      سوگند می خورم که تو تنها گرفته ای !


 
اما تو ... ای بهانه ی لبخند کودکی

حالا میان خاطره ها جا گرفته ای ...

 

آدم بدون عشق لَفی خُسر تا ابد ......
 


***
 
از نای خشک و خسته کسی داد می زند:

آدم بدون عشق لَفی خُسر تا ابد


 
پژواک گرمی نفسش – هر که عاشق است –

 گویی نوای گرم مسیحاست فی العُقَد *


 
با هر دم از دلی گرهی باز می کند

اعجاز عشق لا یتناهی ست تا ابد !

«فاطمه معین زاده»

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 اردیبهشت1387ساعت 16:47  توسط حضرت عشق | 
 
 
وقتي تمامي مرغان اين ديار با ستاره هاي آسمان در منقار كوچيدند
آنگاه من نيز با خورشيدي در دهان از اين جا خواهم رفت
و آنگاه تو تنها خواهي ماند
و اين آسمان غمناك!!!
 
«؟؟»
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 اردیبهشت1387ساعت 0:14  توسط حضرت عشق | 
من مانده ام این که بنده باشم یا نه؟

بازی بکنم، برنده باشم یا نه؟

با چشم خودت اشاره ای کن از دور

ای عشق بگو پرنده باشم یا نه؟

 

«جلیل صفربیگی»

+ نوشته شده در  دوشنبه 2 اردیبهشت1387ساعت 0:53  توسط حضرت عشق | 

هیچ می دانی چرا چون موج
در گریز از خویشتن پیوسته می کاهم ؟
 زان که بر این پرده ی تاریک این خاموشی نزدیک
 آنچه می خواهم نمی بینم
و آنچه می بینم نمی خواهم


 «دکتر شفیعی کدکنی»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 28 فروردین1387ساعت 0:44  توسط حضرت عشق | 

 

جا مانده است
 چیزی جایی
که هیچ گاه دیگر
هیچ چیز
جایش را پر نخواهد کرد
نه موهای سیاه و
نه دندانهای سفید

 

«حسین پناهی»
 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 فروردین1387ساعت 23:40  توسط حضرت عشق | 
سودای ترا بهانه ای بس باشد

مدهوش ترا ترانه ای بس باشد

در کشتن ما چه میزنی تیر جفا

ما را سرتازیانه ای بس باشد

 

«مولانا»

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 20 فروردین1387ساعت 3:11  توسط حضرت عشق | 

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند

آری! اگر بسیار، اگر کم فرق دارند

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

برعکس می گردم طواف خانه ات را

دیوانه ها! آدم به آدم فرق دارند

من با یقین کافر؛ جهان با شک مسلمان

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

پروانه های مرده با هم فرق دارند

 

«فاضل نظری»

+ نوشته شده در  جمعه 16 فروردین1387ساعت 11:50  توسط حضرت عشق | 
تا با غم عشق تو مرا کار افتاد

بیچاره دلم در غم بسیار افتاد

بسیار فتاده بود اندر غم عشق

اما نه چنین زار که اینبار افتاد

 

«مولانا»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 فروردین1387ساعت 0:49  توسط حضرت عشق | 

من با غزلي قانعم و با غزلي شاد
 تا باد ز دنياي شما قسمتم اين باد
 ويرانه نشينم من و بيت غزلم را
هرگز نفروشم به دو صد خانه ي آباد
من حسرت پرواز ندارم به دل آري
 در من قفسي هست كه مي خواهدم آزاد
 اي بال تخيل ببر آنجا غزلم را
 كش مردم آزاده بگويند مريزاد
 من شاعرم و روز و شبم فرق ندارد
 آرام چه مي جويي از اين زاده ي اضداد ؟
 مي خواهم از اين پس همه از عشق بگويم
يك عمر عبث داد زدم بر سر بيداد
مگذار كه دندانزده ي غم شود اي دوست
 اين سيب كه ناچيده به دامان تو افتاد

 «محمدعلی بهمنی»

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 فروردین1387ساعت 21:43  توسط حضرت عشق | 

خوش به حال من ودريا و غروب و خورشيد
 و چه بي ذوق جهاني كه مرا با تو نديد
رشته اي جنس همان رشته كه بر گردن توست
چه سروقت مرا هم به سر وعده كشيد
به كف و ماسه كه نايابترين مرجان ها
 تپش تبزده نبض مرا مي فهميد
آسمان روشني اش را همه بر چشم تو داد
مثل خورشيد كه خود را به دل من بخشيد
 ما به اندازه هم سهم ز دريا برديم
هيچكس مثل تو ومن به تفاهم نرسيد
خواستي شعر بخوانم دهنم شيرين شد
ماه طعم غزلم را ز نگاه تو چشيد
منكه حتي پي پژواك خودم مي گردم
آخرين زمزمه ام را همه شهر شنيد

 «محمدعلی بهمنی»
+ نوشته شده در  شنبه 25 اسفند1386ساعت 0:52  توسط حضرت عشق | 
 

یکی زود به ستوه می آید

زود می رنجد

زود می رود

زود بر می گردد

یکی به ستوه نمی آید

نمی رنجد

دیر می رود, برنمی گردد!

                                                                قدسی قاضی نور

+ نوشته شده در  سه شنبه 14 اسفند1386ساعت 23:55  توسط حضرت عشق | 
 

وقتی با تو حرف می زنم

کلمات در دهانم دو دل می شوند

حالا بگو با این همه دل در دهانم

چگونه حرف دلم را نزنم؟

«رضا نیرو»

+ نوشته شده در  شنبه 11 اسفند1386ساعت 23:51  توسط حضرت عشق |