![]() |
![]() |
|
|
همه این هزار حرف نگفته، همه این هزار شعر نسروده، همه این هزار قاصدک سپید - قاصدان هزار «دوستت دارم» نگفته- که با تفرق ابدی تنها یک فوت فاصله دارند، نثار تویی که به فروتنی «نیستی» در تک تک سلولهای روح من لانه کرده ای
«مصطفی مستور»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 8:39 توسط حضرت عشق |
|
|
اگر در کهکشانی دور من اينک،در دل اين کهکشان نور مرا اين دستهای گرم نگاه مهرتان، جانبخش چون خورشيد صفای مهرتان را، با سراپای وجودم صفای مهرتان،همواره بر من می فشاند نور
«؟؟»
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 19:35 توسط حضرت عشق |
|
|
......تولد تو، تولد همه خوبیهاست...!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:6 توسط حضرت عشق |
|
|
احبيني بلا عقد «نزار قبانی»
** آهنگ را از اینجا دانلود کنید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 23:14 توسط حضرت عشق |
|
|
إني خيرتك فاختاري
«نزار قبانی» |
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 تیر1388ساعت 1:23 توسط حضرت عشق |
|
|
معلم نیستم تا عشق را نشانت دهم ماهی به یاد گرفتن نیاز ندارد تا شنا کند گنحشک تا بپرد تنها شنا کن بپر! عشق در کتاب نیست عاشقان بزرگ خواندن بلد نبودند
«نزار قبانی»
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 13:13 توسط حضرت عشق |
|
|
... همه جان و تنم...وطنم، وطنم، وطنم....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 22:42 توسط حضرت عشق |
|
|
از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند عشق آمده ست تا برساند به ما دمی پرهیز از تو کار خداوندگار بود
«حبیب اله بخشوده» |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:45 توسط حضرت عشق |
|
|
بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش ! بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله ! در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن چوپان واژه واژه من باش در شبی بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش ! هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت ! پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
«سیامک بهرام پرور» |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:12 توسط حضرت عشق |
|
|
اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجماش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگاند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگياش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لجام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روحام. فكر ميكردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريدهام و براي هميشه آفريدهي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعتاش از مرزهاي « دوست داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همهي تواني كه برايم باقي مانده است ميگويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس ميكنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظهاي هم كه شده بیندازم روي زمين.
«حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه- مصطفی مستور» |
|
+ نوشته شده در
شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 0:57 توسط حضرت عشق |
|
|
برگرفته از کتاب "نا کجاآباد" نوشته جعفر مدرس صادقی: ... پرسیدم که خبر ده که بزرگان از کدام صوب آمده اند؟ آن پیر که بر کناره صفه بود جواب داد که ما جماعتی مجردانیم از جانب ناکجاآباد فهم من بدان نرسید پرسیدم آن شهر از کدام اقلیم است؟ گفت اقلیمی که انگشت سبابه بدان راه نداند.....
«شیخ اشراق- آواز پر جبرویل»
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 0:30 توسط حضرت عشق |
|
|
.... من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک.....
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 اسفند1387ساعت 0:8 توسط حضرت عشق |
|
|
It says: "Be very careful if you make a woman cry, because God counts her tears. The woman came out of a man's rib. Not from his feet to be walked on. Not from his head to be superior, but from the side to be equal. Under the arm to be protected, and next to the heart to be loved."
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 9 اسفند1387ساعت 23:23 توسط حضرت عشق |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه 3 اسفند1387ساعت 17:24 توسط حضرت عشق |
|
|
هی فلانی...؟... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟ «؟؟»
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 19 بهمن1387ساعت 22:10 توسط حضرت عشق |
|
|
بی وفایی کن وفایت می کنند با وفا باشی جفایت می کنند مهربانی گرچه آئینی خوش است مهربان باشی رهایت می کنند
«؟؟» |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 23:2 توسط حضرت عشق |
|
|
..... دیگران را هم غم هست به دل، غم من لیک غمی غمناک است...... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 15 دی1387ساعت 22:9 توسط حضرت عشق |
|
|
گام برميداري همچون کسي که دل برنميکند از در خانه مينگري همچون کسي که انتظار ميکشد و نميبيند تو زميني هستي که درد ميکشد و دم بر نمياورد خروشها و خستگي ها داري حرف ها داري گام بر ميداري به انتظار عشق ، خون توست چزاره پاوزه (cesare pavese)
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0:57 توسط حضرت عشق |
|
|
گیاهان گل خانه ای زیاد عمر می کنند اما خیلی قد نمی کشند! درختی که بی وقفه قد کشیدن را تجربه کند، باید گاهی هم منتظر صاعقه باشد! باور کن درختان توسری خورده ی دیگر به صاعقه خوردن او هم حسادت می ورزند یغما گلرویی |
|
+ نوشته شده در
شنبه 23 آذر1387ساعت 0:4 توسط حضرت عشق |
|
|
«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» *
تنها برای از تو نوشتن هوا کم است غم کرد زیر آب سرم را و در ته ِ من از شب و ستاره وصحرا نوشته ام دیروزها بله ! ریه هایم امید داشت گیرم که قیس باشم اتاقم جنونکده دیوار واژه دور خودم می کشم ، بلند : من بی نفس به کوچه عشق ات رسیده ام دستم نمی رود به نوشتن ...چرا دروغ ؟! «سیامک بهرام پرور»
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 21:49 توسط حضرت عشق |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
حضرت عشق بفرما که دلم خانه توست
سر عقل آمده هر بنده که دیوانه توست |
| پیوندها |
|
*بزرگ فیلسوف کوچک* بنام انکه دلم را هميشه رسوا خواست نگارنده اشکهای شبانه باز کن پنجره را و به مهتاب بگو |
|
RSS
|