تبليغاتX
بگذار بگویمت
 

 

همه این هزار حرف نگفته،

همه این هزار شعر نسروده،

همه این هزار قاصدک سپید

- قاصدان هزار «دوستت دارم» نگفته-

که با تفرق ابدی

تنها یک فوت فاصله دارند،

نثار تویی که به فروتنی «نیستی»

در تک تک سلولهای روح من

لانه کرده ای

 

     

                           «مصطفی مستور»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 مهر1388ساعت 8:39  توسط حضرت عشق | 

 

اگر در کهکشانی دور
 دلی، يک لحظه در صد سال،
                     یاد من کند. بی شک،
 دل من در تمام لحظه های عمر،
 به يادش می تپد پرشور.

 من اينک،در دل اين کهکشان نور
                    اين منظومه های مهر
 اين خورشيد های بوسه و لبخند،
                    اين رخسارهای شاد،
 شکوه لطفتان را با کدامين عمر صدها ساله،
                    پاسخ می توانم داد؟

 مرا اين دستهای گرم
           اين جان های سرشار از صفا.
                        يک عمر پرورده ست.
 دلم،در نور و عطر اين محبٌت های رنگين،
                        زندگی کرده ست.

 نگاه مهرتان، جانبخش چون خورشيد
 به روی لحظه های من درخشيده ست
 به جانم نيروی گفتار بخشيده ست.
 

 صفای مهرتان را، با سراپای وجودم
                       با تمام تار و پودم،
                       می پذيرم،می برم با خويش.
 مرا تا جاودان سرمست خواهد کرد،بيش از پيش

صفای مهرتان،همواره بر من می فشاند نور
 اگر از جان من، يک ذرٌه ماند در جهان،
                        در کهکشانی دور ... .

 

 

«؟؟»

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 19:35  توسط حضرت عشق | 
 

 

                                  ......تولد تو، تولد همه خوبیهاست...!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 1:6  توسط حضرت عشق | 
 

احبيني بلا عقد
بدون هیچ ترسی من را دوست داشته باش
وضيعي في خطوط يدي
و در لابه لای خطهایی که در کف دستان من وجود دارد ناپدید شو
احبيني لاسبوع لايام لساعات
من را برای یک هفته , برای چند روز و حتی برای یک ساعت دوست بدار
فلست انا الذي يهتم بالابد
زیرا من آن کسی نیستم که به ابدیت ایمان داشته باشم
احبيني احبيني
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
تعالى واسقطي مطرا على عطشي وصحرائى
بیا و همچون قطره های باران بر تشنگی و خشکی که درمن وجود دارد ببار
وذوبي في فمي كالشمع وانعجني باجزائي
و همچون شمع دربین لبهایم بسوز و با روح من یکی شو
احبيني احبيني
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
احبيني بطهري او بأخطائى
من را همراه با پاکی و گناهی که دارم دوست داشته باش
احبيني وغطيني ايا سقفا من الازهار
دوستم داشته باش و با تن پوشی از گلها من را بپوشان
يا غابات حنائى
ای تویی که همچون جنگلی از مهربانی ومحبت هستی
انا رجلا بلا قدرا
من آن مردی می باشم که هیچ سرنوشتی ندارم
فكوني انتي لي قدري
تو سرنوشت و هدف من باش

احبيني ولا تتسائلي كيف
بدون آنکه بپرسی چگونه و چطور, دوستم داشته باش
ولا تتلعثمي خجلا
و نگذار شرم و خجالتی که در تو می باشد باعث درنگ تو شود
ولا تتساقطي خوفا
و نگذار که ترس در وجود تو رخنه پیدا کند
كوني البحر والميناء
همچون دریای من و بندرگاهی برای من باش
كوني الارض والمنفى
همچون سرزمینی برای راحتی من و تبعید گاهی برای من باش
كوني الصحوة والأعصار
همچون نسیم و طوفانی برای من باش
كوني اللين والعنفى
همچون نرمی و به سان خشونتی برای من باش
أحبيني أحبيني
دوستم داشته باش , دوستم داشته باش
معذبتي وذوبي في الهواء مثلي كما شائتي
همانند من درعشق بسوز و با تمام وجود عاشق من شو
أحبيني بعيدا عن بلاد القهر والكبت
من را به دور از سرزمین ترس و رنج دوست داشته باش
بعيدا عن مدينتنا التي شبعت من الموت
من را به دور از شهرمان که بوی مرگ می دهد دوست داشته باش
أحبيني أحبيني
دوستم داشته باش , دوست داشته باش

                                                             «نزار قبانی»

 

** آهنگ را از اینجا دانلود کنید

 
+ نوشته شده در  دوشنبه 19 مرداد1388ساعت 23:14  توسط حضرت عشق | 
 

إني خيرتك فاختاري
من فرصت انتخاب کردن را به تو دادم , پس انتخاب کن
ما بين الموت على صدري
بین مرگ در آغوش من
او فوق دفاتر اشعاري
یا مرگ بر روی دفترهایی که در آن شعرهایم را می سرودم
اختاري الحب اواللا حب
انتخاب کن , زندگی همراه با عشق یا زندگی بدون عشق
فجبن الا تختاري
که عدم انتخاب تو دلیلی بر هراس تو می باشد
لا توجد منطقة وسطى
هیچ حد میانی وجود دارد
ما بين الجنة والنار
بین بهشت و آتش دوزخ
ارمي اوراقك كاملة
تمام کاغذهایت را بر زمین بکوبان
وسأرضى عن أي قراري
و من به هر تصمیمی که تو بگیری قانع خواهم بود
قولي , انفعلي , انفجري
حرفی بزن , واکنشی نشان بده , طغیان کن
لا تقفي مثل المسمار
همچون میخی که در اعماق زمین فرو رفته است نایست
لا يمكن أن ابقى ابدا
هرگز امکان ندارد که من
كالقشة تحت الأمطاري
همچون گیاهی ناچیز در زیر قطره های باران باقی بمانم
مرهقة ها أنت وخائفة
تو پریشان هستی و وجودت را ترس فرا گرفته است
وطويل جدا مشـواري
درحالیکه مسیر من بسیار طولانی می باشد
غوصي في البحر أو ابتعدي
یا در اعماق دریا فرو برو و یا اینکه منصرف و دور شو
لا بحر من غير دواري
هیچ دریایی بدون آشفتگی و سرگیجگی وجود ندارد
الحب مواجهة كبرى
عشق , رویا رویی عظیمی است
إبحار ضد التياري
و همچون حرکت برخلاف جريان دریا می باشد
صيب وعذاب ودموع
سرشار از سختی و درد و رنج و اشک است
ورحيل بين الأقماري
همچون هجرتی در آسمان و در بین ستارگان است
يقتلني جبنكِ
ترس تو در حال نابود کردن من می باشد
تتسلى من خلف ستار
هر از چند گاه , نگاه دزدانه ای از پشت پرده می اندازی
إني لا اؤمن في حب
من به آن عشقی ایمان ندارم که
لا يحمل نزف الثوار
که همراه با خروشیدن یاغیان نباشد
لا يضرب مثل الإعصار
و همچون طوفانی همه جا را در هم نکوبد
لا يكسر كل الأسوار
و همه چیزها را درهم نشکند
آه لو حبكِ يبلعني مثل الإعصار
آه که ای کاش عشق تو , همچون گردبادی من را در خود فرو می برد
إني خيرتك فاختاري
و من قدرت انتخاب را به تو دادم , پس برگزین

 

                                                                «نزار قبانی»

+ نوشته شده در  شنبه 27 تیر1388ساعت 1:23  توسط حضرت عشق | 
 

معلم نیستم

تا عشق را نشانت دهم

ماهی به یاد گرفتن نیاز ندارد

تا شنا کند

گنحشک تا بپرد

تنها شنا کن

بپر!

عشق در کتاب نیست

عاشقان بزرگ

خواندن بلد نبودند

 

                           «نزار قبانی»

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 تیر1388ساعت 13:13  توسط حضرت عشق | 
 

 

                             ... همه جان و تنم...وطنم، وطنم، وطنم....

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 خرداد1388ساعت 22:42  توسط حضرت عشق | 
 

از لب نگو که وسوسه انگیز دیگری ست
لبخند عاشقانه تو چیز دیگری ست

لبریز شد هر آن چه تو را ریخت در خودش
مثل غزل که حجم طرب خیز دیگری ست

دست نسیم ، سبز مرا زرد می زند
در نوبهار بی تو که پاییز دیگری ست

عشق آمده ست تا برساند به ما دمی
از ان شراب ها که لب میز دیگری ست

پرهیز از تو کار خداوندگار بود
من آدم ام خمیر من از چیز دیگری ست

 

                                                  «حبیب اله بخشوده»

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 0:45  توسط حضرت عشق | 
 

بانوی قصه های شبانه ! ترانه پوش !
بنشین کنار من ، غزلی تازه دم بنوش !

بنشین کنار من ، نفسی تازه کن ، بخواب
در من بپیچ دختر زیبای دیرجوش !

با من بجوش ! قُل قُل صد بوسه ! غلغله !
غوغایی از تو می شود این شب ، شب خموش

در من شبیه کولی شبگرد کوچ کن
بگذار کوله بار دلت را به روی دوش

چوپان واژه واژه من باش در شبی
که می رسد صدای شغالان از آن به گوش

بردار باز نی لبک باد را ؛ بزن
از میش ِماه ، شیر ِجنون و عطش بدوش !

رو کن به آسمان ، به زمین اقتدا نکن
در کار گِل نباش ، برای دلت بکوش

مردم به فکر قصر شنی روی ساحل اند
عاشق به فکر وسعت دریای روبه روش

پارو بزن ! نه... منتظر بادها نباش !
یک قایق است و کثرت امواج پر خروش !

هی غصه می خوری که چه؟!...عشق از سرم گذشت !
ما نیستیم مشتری شهر غم فروش

پالان غم کج است ، تو بر رخش عاشقی
بگذار زین و بگذر از این قاطر چموش !

عشق است شوکران و بمیریم اگر : شهید !
غم ، سم خودکشی حقیرانه : مرگ موش !!

 

                                                             «سیامک بهرام پرور»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 0:12  توسط حضرت عشق | 
 

اوايل كوچك بود. يعني من اين طور فكر مي كردم. اما بعد بزرگ و بزرگ تر شد. آن قدر كه ديگر نمي شد آن را در غزلي يا قصه اي يا حتي دلي حبس كرد. حجم‌اش بزرگ تر از دل شد و من هميشه از چيزهايي كه حجم شان بزرگ تر از دل مي شود، مي ترسم. از چيزهايي كه براي نگاه كردن شان ـ بس كه بزرگ‌اند ـ بايد فاصله بگيرم، مي ترسم. از وقتي كه فهميدم ابعاد بزرگي‌اش را نمي توانم با كلمات اندازه بگيرم يا در « دوستت دارم » خلاصه اش كنم، به شدت ترسيده ام. از حقارت خودم لج‌ام گرفته است. از ناتواني و كوچكي روح‌ام. فكر مي‌كردم هميشه كوچك تر از من باقي خواهد ماند. فكر مي كردم اين من هستم كه او را آفريده‌ام و براي هميشه آفريده‌ي من باقي خواهد ماند. اما نماند. به سرعت بزرگ شد. از لاي انگشتان من لغزيد و گريخت. آن قدر كه من مقهور آن شدم. آن قدر كه وسعت‌اش از مرزهاي « دوست‌ داشتن » فراتر رفت. آن قدر كه ديگر از من فرمان نمي برد. آن قدر كه حالا مي خواهد مرا در خودش محو كند. اكنون من با همه‌ي تواني كه برايم باقي مانده است مي‌گويم « دوستت دارم» تا اندكي از فشار غريبي كه بر روح ام حس مي‌كنم رها شوم. تا گوي داغ را براي لحظه‌اي هم كه شده بیندازم روي زمين.

                              

                                   «حکایت عشقی بی قاف بی شین بی نقطه- مصطفی مستور»

+ نوشته شده در  شنبه 5 اردیبهشت1388ساعت 0:57  توسط حضرت عشق | 
 

برگرفته از کتاب "نا کجاآباد" نوشته جعفر مدرس صادقی:

... پرسیدم که خبر ده که بزرگان از کدام صوب آمده اند؟

آن پیر که بر کناره صفه بود جواب داد که ما جماعتی مجردانیم از جانب ناکجاآباد

فهم من بدان نرسید پرسیدم آن شهر از کدام اقلیم است؟

گفت اقلیمی که انگشت سبابه بدان راه نداند.....

 

                                                         «شیخ اشراق- آواز پر جبرویل»

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 0:30  توسط حضرت عشق | 
 

 

           .... من دلم سخت گرفته است از این مهمانخانه مهمان کش روزش تاریک.....

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 اسفند1387ساعت 0:8  توسط حضرت عشق | 

 

It says: "Be very careful if you make a woman cry, because God counts her tears. The woman came out of a man's rib. Not from his feet to be walked on. Not from his head to be superior, but from the side to be equal. Under the arm to be protected, and next to the heart to be loved."

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 9 اسفند1387ساعت 23:23  توسط حضرت عشق | 

A Cause lyrics

[Because]

On s'est aime a cause, a cause de la vie
A cause des grands reves que nous avions batis
Autour d'Adam et Eve et de leur Paradis

[We loved each other because, because of life
Because of big dreams we have built
Around Adam and Eve and their Paradise]

On s'est aime a cause, a cause d'un instant
A cause d'une ambiance, d'un lieu et d'un moment
Et des lambeaux d'enfance, colles a nos vingt ans

[We loved each other because, because of an instant
Because of an ambiance, of a place, of a moment
And of rags of childhood, stuck to our twenty years]

On s'est aime a cause, a cause
Mais aujourd'hui, tant de choses ont changees
On s'est aimes a cause, a cause
Et maintenant, il faut s'aimer malgre

[We loved each other because, because
But today, so many things have changed
We loved each other because, because
And now, we have to love each other despite]

Il faut s'aimer malgre, malgre le temps perdu
Malgre tous les grands reves dont on est revenus
Comme Adam et comme Eve du Paradis perdu

[We have to love each other despite, despite the lost time
Despite all the big dreams we have returned from
Like Adam and like Eve from the lost Paradise]

Il faut s'aimer malgre, meme malgre le pire
Malgre les strategemes de nos corps sans desirs
Malgre tous nos problemes, malgre nos souvenirs

[We have to love each other despite, even despite the worst
Despite the strategems of our bodies without desires
Despite all our problems, despite our memories]

On s'est aime a cause, a cause
Mais aujourd'hui, tant de choses ont changees
On s'est aime a cause, a cause
Et maintenant, il faut s'aimer malgre

[We loved each other because, because
But today, so many things have changed
We loved each other because, because
And now, we have to love each other despite]

Il faut s'aimer malgre, malgre beaucoup de choses
Mais maintenant vois-tu on ne peut ignorer
Que l'amour se transforme et son apotheose
C'est quand on aime a cause, a cause des malgres

[We have to love each other despite, despite many things
But now you see we can't ignore
That love transforms itself and its paramount
It's when we love because, because of the despites]

On s'est aime a cause, a cause
Et maintenant, il faut s'aimer malgre
Mais aujourd'hui, tant de choses ont changees
On s'est aime a cause, a cause
Oui maintenant, il faut s'aimer malgre

[We loved each other because, because
And now, we have to love each other despite
But today, so many things have changed
We loved each other because, because
Yes now, we have to love each other despite]

 

+ نوشته شده در  شنبه 3 اسفند1387ساعت 17:24  توسط حضرت عشق | 
 

هی فلانی...؟... می دانی؟... می گویند رسم زندگی چنین است!!!!!!! می آیند....... می مانند....... عادتت می دهند....... و می روند....... و تو در خود می مانی....... و تو تنها می مانی....... راستی نگفتی؟ رسم تو نیز چنین است؟

                                                                 «؟؟»

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 19 بهمن1387ساعت 22:10  توسط حضرت عشق | 

 

بی وفایی کن وفایت می کنند

با وفا باشی جفایت می کنند

مهربانی گرچه آئینی خوش است

مهربان باشی رهایت می کنند

 

                                    «؟؟»

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 23:2  توسط حضرت عشق | 
 

 

       ..... دیگران را هم غم هست به دل، غم من لیک غمی غمناک است......

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 دی1387ساعت 22:9  توسط حضرت عشق | 
 

گام برميداري

همچون کسي که دل  برنميکند از در خانه

 مينگري

 همچون کسي که انتظار ميکشد و نميبيند

 تو زميني هستي که درد ميکشد و دم بر نمياورد

خروشها و خستگي ها داري

حرف ها داري

گام بر ميداري به انتظار

عشق  ، خون توست

                   چزاره پاوزه (cesare pavese)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 دی1387ساعت 0:57  توسط حضرت عشق | 
 

 گیاهان گل خانه ای زیاد عمر می کنند اما خیلی قد نمی کشند! درختی که بی وقفه قد کشیدن را تجربه کند، باید گاهی هم منتظر صاعقه باشد! باور کن درختان توسری خورده ی دیگر به صاعقه خوردن او هم حسادت می ورزند

                                                  یغما گلرویی

+ نوشته شده در  شنبه 23 آذر1387ساعت 0:4  توسط حضرت عشق | 
«اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است» *
تنها برای از تو نوشتن هوا کم است

غم کرد زیر آب سرم را و در ته ِ
دریا ، برای از تو نوشتن هوا کم است

من از شب و ستاره وصحرا نوشته ام
اما برای از تو نوشتن هوا کم است

دیروزها بله ! ریه هایم امید داشت
حالا برای از تو نوشتن هوا کم است

گیرم که قیس باشم اتاقم جنونکده
لیلا ! برای از تو نوشتن ...هوا...
کم ...
است !

دیوار واژه دور خودم می کشم ، بلند :
«حاشا ! برای از تو نوشتن هوا کم است !»

من بی نفس به کوچه عشق ات رسیده ام
آیا برای از تو نوشتن هوا کم است ؟!

دستم نمی رود به نوشتن ...چرا دروغ ؟!
زیبا ! برای از تو نوشتن هوا ....
بس است !

                                            «سیامک بهرام پرور»

                                             

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 آذر1387ساعت 21:49  توسط حضرت عشق |